تبليغاتX
مقنی
همه ما مقنی هستیم
[


Take the Magic: The Gathering 'What Color Are You?' Quiz


همه آبی می شن.



http://www.wizards.com/magic/playmagic/whatcolorareyou.asp

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 12:54  توسط رضا   | 

خیلی کم میشه که یه پیدا بشه که یه داستان خاص داشته باشه اکثرا برای  comicبچه هاست بقیه هم به زور 4 ، 5 تا نقاشی نا فورم مثلا برای بزرگا مناسبه ولی من که    عاشق      ام.  comics

از این چرت و پرتا بگزریم  این خیلی خاصه اونقدر که با این همه درس گفتم بزارم شاید گرفتین.

کلیک کنید


+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 14:2  توسط رضا   | 

فکر نکنم این مدت کاری بتونم بکنم که این بدبختو از اون ته در بیار چون خودمم تو یکی شبیش افتادم

حالا اگه بعد از چهار پنج ماه بلاگ براه بود اون وقت ببینیم چی میشه

اما

 گفتم یه چیزی براتون بزارم

 

اینجا رو مشت بزن

اینجا هم لگد

 

 یه فایل دو قسمتش کردم ،اگه می بینی حجمش زیاده نگیر من خیلی هم خوشحال می شم نگیری

 حجمشو کم نکردم چون حداقل بخاطر وقتی که برای گرفتنش می ذاری خوب تماشاش میکنی .

خداحافظ تا یکی، چیزی، کسی، مارو از این سیاهی در بیاره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 18:53  توسط رضا   | 

روزی موسی خدای را به زبان سوال گفت این عالم را کی آفریدی و قدمت آن چه اندازه است؟

خدای فرمود:آنقدر که اگر بدانی خود را بهیچ انگاری و حساب از کار و هستی خویش برگیری.

موسی گفت:از کجا در یابم؟

و خدای او را فرمود عصای خود بینداز و چشمان خویش فروبند،موسی چنین کرد و پس از چندی خطاب آمد دیده بگشای.

موسی چشم گشود و در برابر دیدگانش کوهی دید از عصا فراخ دامنتر از طور ،بلندتر از آن.پس ندا آمد عصای خویش بر گیر.

موسی حیران بماند و پاسخ داد:از بین این همه من چه دانم که عصای من کدام است؟چگونه بشناسم آنرا؟

خطاب رسید که ای موسی پیش از تو اینهمه موسی در زمین بوده اند تا بدانی و حساب کار خویش کنی پس به خویش غره نگیری و به تحقیق دریابی که جهان پیر است ...

و آنگاه آدمیان چند حکایت عمر خود را بس جد پنداشته و برای ثبت خویش از هیچ کوششی فروگذار نکرده.این پند به موسی و قصه لیلی و مجنون و صد مانند اینها همه آیتی است تا بدانی:

ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی است

به غیر خاک شدن هر چه هست بی ادبی است

 

 

روزنامه کیهان پنچشنبه 12 آذر 1371

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 22:23  توسط رضا  

مدت ها بود همچین حسی از زندگی و آدماش نداشتم ، آینده یی که توی گذشته ماست و گذشته یی که توی حال ماست شاید جمله دوم کمی درست نباشه ولی اگه این داستان کوتاهو بخونین منظورمو شاید بفهمین شایدم برداشت شخصی خودم باشه  و غلط هم باشه، دنیایی که خودمون می خواهیم که همواره با رنج و درد باشه دنیایی که احساس زندگی برایمان دلنشین تر از خود زندگسیت دنیایی که به زور علم در تلاش برای فهمیدن زندگیست گذشته ای که بخاطر حال غرق در چاهی بس عمیق شد .

  ولی این حس نه بخاطر خواندن این داستان کوتاه بلکه بخاطر دیدن انیمیشن کوتاهی که از این داستان توسط الکساندر پتروُو در سال 1992 ساخته شده، به وجود اومد واقعا برای همچین انسان هایی واژه هنرمند بسیار کم و بی اهمیت است انسان هایی که از یک کلمه تصویری به نمایش می گذارن که تمام وجود انسان رو به لرزش در می آره متاسفانه این انیمشن به زبان روسیه و هیچ زیر نویسی براش پیدا نمیشه همین باعش شد که من این داستان کوتاه اثرفیدور داستایوسکی رو بخونم نمی دونم ترجمش هست یا نه ولی فایل اینگلیسیشو گذاشتم شاید خوندین

اینجا را کلیک کنید   

حتما بعد از خوندنش ،فایل تصویریشو ببینین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 0:48  توسط رضا   | 

من با تعجب بهش نگاه می کردم بی اختیار داد زدم :"دیوانه چرا طنابو انداختی تو چاه اون بدونه طناب نمی تونه بیاد بالا اون حتی جا پا بری خودش نکنده"

بدون کوچکترین توجهی به حرفام داشت وسایلشو جمع می کرد اصلا شنید من چی گفتم؟

بعد رفتم طرف چاه به عمقش نگاه کردم هیچ صدایی شنیده نمی شد باز بی اختیار داد زدم انگار آدم تو شرایطی که کاری نمی تونه بکنه دوست داره داد بزنه

هیچ صدایی از مقنی نمیومد با عجله رفتم طرف همراه.

"فکر می کنی چه جور آدمی بود؟"همراه به من گفت با لحنی به سرد.

"اصلا تو می دونی اون کی بود؟چه کار هایی کرده ؟برای چی انقدر فریاد میزنی برای چیزایی که اصلا نمیدونی،چرا خودت کمکش نمی کنی؟"

آروم شدم.کمکش کنم ؟برای چی؟من بهش گفتم خودش گوش نداد .چاه خودشه من برای چی دلسوزی کنم.من بهش گفتم خودش اعتماد داشت .من کمکش نمی کنم.

رفتم عقب یه کم دورتر از چاه وقت نشستن و دیدنو داشتم.به همراه نگاه کردم وسایلشو جمع کرد و داشت می رفت که گفت:" شعار میدی برای کارایی که اصلا نمی کنی"

بعد رفت .

من نشستم تا سرنوشت مقنی رو ببینم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 13:56  توسط رضا  

دریاچه کاراچای دریاچه کوچک در غرب روسیه دریاچه بتن

این دریاچه بخاطر آلودگی های ناشی از  رادیو اکتیو  تبدیل به نقطه آلوده منطقه شد  به طوریکه بک ساعت ایستادن در کنار دریاچه  باعث ایجاد آسیب هایی در بدن ناشی از تششعات رادیو اکتیو می شود که بر اساس مقدار ال دی که بدن دریافت می کنه متفاوت بود .

از طرف دیگه با  خشک شدن دریاچه باد این مواد رو پخش می کرده.

این دریاچه در سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۶ غرق در بتن شد تا چیزی ازش باقی نمونه.

 

به کجا به این شتابان لحظه ای بیاندیش که به فرزندت چه باید بگویی وقتی ازت پرسید درخت چگونه بود.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 0:52  توسط رضا   | 

هر چقدر هم قوی باشی حتی یک دیو با گرز آهنی نمیشه کاریش کرد.

 هر عملی عکس العملی داره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 23:35  توسط رضا  

یه نگاهی به چاهش انداختم یهش گفتم:ببینم مگه تو نباید جاپا برای خودت بکنی تا بالا بیای؟!

یک نگاهی به من کرد بعد رو به همراهش کرد وگفت:"این اینجاست دیگه"یعد با خنده گقت:"بهش اعتماد دارم"

خواستم بهش بگم این چاه توئه به کسی اعتماد نباید داشته باشی ولی نگفتمُ شاید باید می گفتم ولی چاه خودشه،خودش بهتر میدونه چیکار کنه.

 چیزایی که تو آیین نامه می نویسن رو فقط بخون چون کسی عمل نمی کنه به ضررشونه یا به نفعشون، نمیدونم نتیجش هیچ وقت معلوم نمیشه .

دیدمش طنابو دور خودش بست من کنار همراهش بودم ، داخل چاه شدهمین طور حرف میزد همراهش آروم آروم طناب رو پایین می فرستاد اونم حرف میزد.صداش کمتر شد بازم حرف میزد صداش محو شد فکر کنم بازم حرف می زد  عین اینکه هیچ پایانی طنابه نداره.

 به همراهش نگاه کردم، هیچ حرف نمیزد هیچی نمیگفت چهره سردی داشت،انقدر سرد که حتی جرات نگاه کردن به صورتشو نداشتم.

طناب دیگه ایستاد.

طناب پایین نمیرفت.

همراه یک نگاهی به من کرد بعد به آرومی طنابو از دور چرخ چاه بیرون آورد انداخت داخل چاه.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 23:52  توسط رضا  

من رضام درامز میزنم تمام همسایه ها فکر کنم شاکین ولی عادت کردن،نمیدونم شایدم عادت نکردن چون اون شکلی خودمم زیاد نمیزن که شاکی بشن (10تا 12) ولی سروصدا داره .عاشقvideo  games ام نباشه روزم شب نمیشه .رشته عمران ....فکر کنم همین بس باشه یعنی چیز دیگه ای نیست که بگم...وقت کنم اینجا راجع به هرچی دوست دارم می نویسم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 22:6  توسط رضا